ثریا داودی حموله و اوفلیای تنهائی:احمد بیگدلی / فصل نامه بین المللی هنر پارسی/ شماره 9/ مرداد و شهریور1385
بند کفش های زمین را مبند
اصفهان
چشم به را مسافری ست
کز آیینه های دور می آید
از خودم می پرسم؛یا شعر سرودی است برای پنهان شدن در پس واژه های حساس عاطفی، یا سرایش دردهای پنهان و نگفتنی؟ اگر حضرت آدم نخستین شاعری است که در غم مرگ فرزند شعر گفته است،پس ما که از پس پشتِ آن دردمندی عظیم زاده شده ایم. نگاه و کلام و آه مان همه شعر اندوه است. با این همه شعر گفته می شود زیرا که درد با ماست و ناگزیر از آنیم که گفته بشویم.ثریا داودی حموله هم در سروده های چاپ شده اش گفته می شود تا از اندوه برهد و خلاصه بشود:
در ابتدای زمین
پر شدیم از صداهای گمشده
ما ادامه ی قمریانی بودیم
که نمی دانستیم
باد
موصوف همه صفت هاست
مجموعه« اوفلیا!تو نیستی با گیسوانم حرف می زنم»نخستین سروده های ثریا داودی است که شامل پنجاه قطعه کوتاه یا فراز و فرودهائی است که از درنگ ها و لحظه های ناب آکنده است...او یقینا سال ای بسیاری پیش رو دارد برای خلق درنگ ها ی بلندتر و لحظه های سرشار تر از ماندگاری و جاودانگی....این تعارف نیست.باور کنید سروده هایش از «آن» برخوردار است.بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد:
یک حرف
یک دوشنبه
کو آیینه ای که تنهائی ما را ببیند و نمیرد.
یا:
گونه ی ماه گل انداخته
آیا
زیر درخت سیب نشسته ای؟
هر شعر به نظر هایکویی است یا چند هایکوی به هم پیوسته و همین است که می گویم درنگ های کوتاه در لحظه هایی که می تونست بلند و یک دست باشند:
ماه را بگو
به بی قراری سر برنداشتی
پلک بخوابان
ثریا بیدار است.
همه ی اینها همه ی سروده های ثریا داودی حموله در مجوعه شعر اوفلیا... با کلمات بسیار محدود و گاه مکرر پدید آمده اند.
حروف حروف نامت،آسمان،ماه،گیسو،گیسوان... و گاهی هم فلسفه و افلاطون:
تا فرصتی هست
حروف نامم را بردار و بگریز
از آسمان من شاعری باقی می ماند
از چشمان تو
نرگسی
که آب را به طعم فلسفه می نوشد.
اما غوغای احساسی سرشار که به قول یونگ از حافظه ی جمعی ما باید سرچشمه گرفته باشدبه ناگهان از گوشه ای سر بر می آرد و دل و دینمان را بر می دارد و با خودش می برد تا در کنار باد که در این مجموعه پیوسته به آرامی می وزد،بنشاند و اجاقی از آتش مهر بر افروزد و یادهای کهنه ی ما را به یادمان بیاورد:
از نام های بسیار تو
یکی یادم نمانده
تا به ماه بگویم.
.
.
.
پیراهنم به سردسیر
دلم به گرمسیر
آیینه ای پشت سر نداریم
کمی از آسمان جنوب برایم بفرست.

